...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵
چند دقیقه کنار هم در سکوت راه میرفتیم. سکوت بدی نبود..برعکس، حس آرامی داشت.نگاهم افتاد به دستبندی که تازه بهم داده بود.
ا/ت: هنوز باورم نمیشه اینو برام گرفتی.
تهیونگ: چرا؟
ا/ت: خب… ما تازه دیروز همدیگه رو شناختیم.
تهیونگ چند لحظه ساکت شد، بعد با لبخند گفت:
تهیونگ: بعضی وقتها آدم حس میکنه یه نفر رو بیشتر از چیزی که هست میشناسه.
بهش نگاه کردم.
ا/ت: منظورت چیه؟
تهیونگ سریع نگاهش رو ازم گرفت.
تهیونگ: هیچی… فقط یه حسه.
چند قدم جلوتر یه دستگاه بستنی فروشی بود. تهیونگ با سر بهش اشاره کرد.
تهیونگ: بستنی میخوری؟
ا/ت: آرهه(با ذوق)
هر دو رفتیم و بستنی گرفتیم. وقتی اولین گاز رو زدم خندیدم.
ا/ت: خیلی وقته بستنی نخورده بودم
تهیونگ: جدی؟
ا/ت: آره… این ترم دانشگاه خیلی سرم شلوغ بوده
تهیونگ: پس امروز یه استراحت کوچیک حساب میشه
ا/ت: دقیقاً
آروم روی یه نیمکت نشستیم. چند لحظه فقط مشغول خوردن بستنی بودیم.
بعد تهیونگ گفت:
تهیونگ: ا/ت… یه چیزی بپرسم؟
ا/ت: بپرس
تهیونگ: تو همیشه همینجا زندگی میکردی؟ همین آپارتمان؟
ا/ت: نه، حدود یک ساله اومدم اینجا
تهیونگ خیلی نامحسوس اخم کوچیکی کرد
تهیونگ: قبلش کجا بودی؟
ا/ت: بوسان
تهیونگ ساکت شد.
ا/ت: چرا پرسیدی؟
بعدش سریع لبخند زد.
تهیونگ: هیچی… فقط کنجکاو شدم.
چند لحظه گذشت.بعد ناگهان صدای جیغ چند دختر از دور شنیده شد.
دختر۱: اون تهیونگه؟!
دختر۲: وای فکر کنم خودشه!
متعجب به تهیونگ نگاه کردم.چند دختر داشتن به سمت ما میدویدن.
تهیونگ زیر لب گفت:
تهیونگ: اوه نه…
قبل از اینکه چیزی بپرسم، سریع کلاهش رو پایینتر کشید و از روی نیمکت بلند شد.
تهیونگ: باید بریم.
ا/ت: چی؟ چرا؟
اما دستم رو گرفت و آروم گفت:
تهیونگ: بعداً توضیح میدم. فقط بیا.
قلبم از تماس دستش یه لحظه تند زد، اما همراهش شروع به دویدن کردم.چند دقیقه بعد وقتی از پارک دور شدیم، تهیونگ ایستاد و نفس عمیقی کشید.من هم نفسنفس میزدم.
ا/ت: حالا… میشه بگی… چی شد؟
تهیونگ چند لحظه مردد بود.بعد ماسکش رو کمی بالا کشید و گفت:
تهیونگ: راستش… من یه خوانندهام.
با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت: خواننده؟
تهیونگ: آره… برای همین بعضی وقتها مردم میشناسنم.
چند ثانیه خیره نگاهش کردم… بعد خندیدم.
ا/ت: برای همین اون دخترها جیغ میزدن؟
تهیونگ با خجالت خندید.
تهیونگ: آره… یه جورایی.
ا/ت: خب حالا فهمیدم چرا همیشه ماسک میزنی.
چند لحظه به هم نگاه کردیم… بعد هر دو خندیدیم.نمیدونستم چرا… ولی هر لحظهای که کنار تهیونگ میگذشت، بیشتر حس میکردم بودن کنارش برام آشناست.حسی که هنوز دلیلش رو نمیفهمیدم.
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵
چند دقیقه کنار هم در سکوت راه میرفتیم. سکوت بدی نبود..برعکس، حس آرامی داشت.نگاهم افتاد به دستبندی که تازه بهم داده بود.
ا/ت: هنوز باورم نمیشه اینو برام گرفتی.
تهیونگ: چرا؟
ا/ت: خب… ما تازه دیروز همدیگه رو شناختیم.
تهیونگ چند لحظه ساکت شد، بعد با لبخند گفت:
تهیونگ: بعضی وقتها آدم حس میکنه یه نفر رو بیشتر از چیزی که هست میشناسه.
بهش نگاه کردم.
ا/ت: منظورت چیه؟
تهیونگ سریع نگاهش رو ازم گرفت.
تهیونگ: هیچی… فقط یه حسه.
چند قدم جلوتر یه دستگاه بستنی فروشی بود. تهیونگ با سر بهش اشاره کرد.
تهیونگ: بستنی میخوری؟
ا/ت: آرهه(با ذوق)
هر دو رفتیم و بستنی گرفتیم. وقتی اولین گاز رو زدم خندیدم.
ا/ت: خیلی وقته بستنی نخورده بودم
تهیونگ: جدی؟
ا/ت: آره… این ترم دانشگاه خیلی سرم شلوغ بوده
تهیونگ: پس امروز یه استراحت کوچیک حساب میشه
ا/ت: دقیقاً
آروم روی یه نیمکت نشستیم. چند لحظه فقط مشغول خوردن بستنی بودیم.
بعد تهیونگ گفت:
تهیونگ: ا/ت… یه چیزی بپرسم؟
ا/ت: بپرس
تهیونگ: تو همیشه همینجا زندگی میکردی؟ همین آپارتمان؟
ا/ت: نه، حدود یک ساله اومدم اینجا
تهیونگ خیلی نامحسوس اخم کوچیکی کرد
تهیونگ: قبلش کجا بودی؟
ا/ت: بوسان
تهیونگ ساکت شد.
ا/ت: چرا پرسیدی؟
بعدش سریع لبخند زد.
تهیونگ: هیچی… فقط کنجکاو شدم.
چند لحظه گذشت.بعد ناگهان صدای جیغ چند دختر از دور شنیده شد.
دختر۱: اون تهیونگه؟!
دختر۲: وای فکر کنم خودشه!
متعجب به تهیونگ نگاه کردم.چند دختر داشتن به سمت ما میدویدن.
تهیونگ زیر لب گفت:
تهیونگ: اوه نه…
قبل از اینکه چیزی بپرسم، سریع کلاهش رو پایینتر کشید و از روی نیمکت بلند شد.
تهیونگ: باید بریم.
ا/ت: چی؟ چرا؟
اما دستم رو گرفت و آروم گفت:
تهیونگ: بعداً توضیح میدم. فقط بیا.
قلبم از تماس دستش یه لحظه تند زد، اما همراهش شروع به دویدن کردم.چند دقیقه بعد وقتی از پارک دور شدیم، تهیونگ ایستاد و نفس عمیقی کشید.من هم نفسنفس میزدم.
ا/ت: حالا… میشه بگی… چی شد؟
تهیونگ چند لحظه مردد بود.بعد ماسکش رو کمی بالا کشید و گفت:
تهیونگ: راستش… من یه خوانندهام.
با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت: خواننده؟
تهیونگ: آره… برای همین بعضی وقتها مردم میشناسنم.
چند ثانیه خیره نگاهش کردم… بعد خندیدم.
ا/ت: برای همین اون دخترها جیغ میزدن؟
تهیونگ با خجالت خندید.
تهیونگ: آره… یه جورایی.
ا/ت: خب حالا فهمیدم چرا همیشه ماسک میزنی.
چند لحظه به هم نگاه کردیم… بعد هر دو خندیدیم.نمیدونستم چرا… ولی هر لحظهای که کنار تهیونگ میگذشت، بیشتر حس میکردم بودن کنارش برام آشناست.حسی که هنوز دلیلش رو نمیفهمیدم.
- ۳۱۳
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط